تبليغاتX
دل تنگیای من

دل تنگیای من
عاشقانه


سلام و اینبار آخرین سلام من به تو محمد عزیزم یا همون محی من

محی جون اون روزی که همیشه میگم خدا کنه نیاد رسید دیدی بهت گفته بودم  مراقب باشد

حالا وقت اون رسیده که برای همیشه دفتر زندگیت از یاد و نام من خالی بشه

من میرم تا دیگه هیچ نگرانی از جانب من برات تو زندگیت پیش نیاد عزیزم

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 1:41 بعد از ظهر توسط دلا... |


                                                      

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 5:9 بعد از ظهر توسط دلا... |


سلام آرام جونم مي دونم اين روزا خيلي خسته اي و فكرت مشغول، آرامم ايشاا... كه مامانت هرچه زودتر سلامتيشو بدست بيار و به آغوش گرم خانواده تون برگرده منم واسش دعا مي كنم و از همه آنهايي كه به اين وبلاگ سر مي زنند ميخوام كه واسش دعا كنند. 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 10:35 قبل از ظهر توسط محمد |


بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی

باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی

باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...

انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من

التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...

و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...

 

دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 12:1 بعد از ظهر توسط محمد |


چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم ... خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 11:22 قبل از ظهر توسط محمد |


هزار تا رگ دارم و هزار تا رفيق اما تو شاهرگي و تک رفيق

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 11:20 قبل از ظهر توسط محمد |


دلتنگیامو بردار پیش خودت نگه دار

                                                 هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 2:2 بعد از ظهر توسط دلا... |


اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 5:42 بعد از ظهر توسط محمد |


تا كدوم ستاره دنبال تو باشم
تا كجا بي خبر از حال تو باشم
مگه ميشه از تو دل بريد و دل كند
بگو مي خوام تا ابد مال تو باشم
از كسي نيس كه نشوني تو نگيرم
به تو روزي ميرسم من كه بميرم
هنوزم جاي دو دستات خالي مونده
تا قيامت توي دستاي حقيرم
خاك هر جاده نشسته روي دوشم
كي مياد روزي كه با تو روبرو شم
من كه از اول قصه گفته بودم
غير تو با سايه م نمي جوشم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 5:42 بعد از ظهر توسط محمد |


خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 5:37 بعد از ظهر توسط محمد |